آوشآوش، تا این لحظه: 13 سال و 24 روز سن داره

فرزند دلبندم

اولین روز

اون روز بابایی بدو اومد خونه بغلم کردو کلی بهم محبت کردو مامان بودنم تبریک گفت، گفت کادوت تا چند روز آینده. بعد چند روز دیدم بابایی با یه ماشین ظرفشویی اومد تو خونه. گفت دیگه با جوجو ظرف نشور بذار تو ماشین. چقد خوشحالم که اومدی گلکم. دوست دارم بوس
22 ارديبهشت 1393

بهترین روز زندگیم

پسرک سلام. مامانی از اول ماجرا بشین گوش کن. 11بهمن سال 91صبح پاشدم شال کلاه کردم رفتم آزمایشگاه. خون دادم. گفت1ساعت دیگه جواب بگیرید گفتم باشه منتظر میمونم، دل تو دلم نبود، تا یک ساعت گذشت خانم منشی صدام زد گفت مبارکه، اشکم در اومد. فرشته من اومده پیشم. بابای تند تند زنگ میزد که ببینه جواب چی شد. زود زنگ زدم بهش گفتم بابا شدی. وای خدا چه روزی بود بعد به همه زنگ زدم گفتم جوجو اومد تو دلم زندگیم با بودنت سبز شد. عاشقتم
22 ارديبهشت 1393

عشقم خوش اومدی

آوش نازم خوش اومدی به زندگیمون خوشگل من. پسر خوبم. برات یه وب لاگ از دوران بارداریم ساخته بودم اونجا باهات حرف میزدم تا به خاطر دلایلی حذف شد. حالا اینجا میخوام هم حرفای دوران بارداری و هم الان که تو بغلمی برات بگم قبل هر چیز بدون بی اندازه دوست دارم
21 ارديبهشت 1393
1